Have you ever been in love with gold fishes on your haft-sin???

•March 26, 2009 • Leave a Comment

 This year, Norouz has officially arrived at our home. Dusting and cleaning up the whole house, doing some shoppings, setting an outstanding haft-sin on the dining table; filling the serving dishes with sweets,nuts and cookies;  putting some flowers in the balcony; having fried fish on the first day; holding family get togethers and most important of all getting eidiii:D All these things are just tiny reasons to forget about the past and start from a brand new point, to get inspired and awakend,just like the nature… 

Honsetly it`s great . No matter who you are and what difficulties you have struggled with during the last year.It`s NOROUZ!!!  and you can`t do anything but being happy and cherishing all these beautiful moments. It`s irresistable in deed.

Personally I`ve let myself get lost in this celebration,cause I deserve these few days to live happy and care free.

This year, I`ve been touched by Norouz. I feel fresh just like these white  lilies in front  of me.

Wish myself and all Iranians a veryyy blessed and lucky year.

A Flickering light called “hope”

•February 21, 2009 • Leave a Comment

Maybe that`s the beauty of life! you have no idea what`s ahead of you and what`s gonna happen in the following days.Even at the darkest moments, there is a chance of a lucky event. And maybe that`s the thing keeps me going on,even if it seems so far away…

That`s a pity!

•February 13, 2009 • Leave a Comment

  

این ماه، ماه خیلی هیجان انگیز و پر رونقیه از لحاظ برگزاری جشنواره های مختلف؛ از موسیقی تا فیلم که اکثراٌ تو امریکا هستند و بعضاٌ در کشورهای دیگه مثل انگلیس. خوب مهمترینشون هم که “اسکار” هست و حدود ده روزی مونده به برگزاریش، ولی شاهد مراسم مهم دیگه ای هم بودیم؛ از قبیل

 ”Golden Globe”   ,     ”SAG Awards”    &     ”BAFTA Awards”

  دیشب که مشغول تماشای ” بفتا ” بودم متوجه شدم که مراسم افتخار امیز و محشر “اختتامیه جشنواره فیلم فجر” هم داره پخش میشه. برای چند دقیقه فقط خیره موندم به صفحه تلویزیون و چنین احساساتی در درونم موج  میزد: تعجب ، افسوس و یه کمی خجالت !  تفاوت از کجا تا کجا؟ تا کی میخوایم اشتباهات و کم کاریهامونو با کمبود امکانات توجیه کنیم؟ مگر نه اینکه این مراسم مثلا مهمترین جشنواره صنعت سینمای ماست؟ مگر نه اینکه قراره از بزرگان و ستاره هامون تقدیر بشه  ؟ و مگر نه اینکه دنیا دیگه دنیایی نیست که هر کشوری محدود به مرزهای جغرافیاییش باشه و حتی کشورهای جهان سوم هم سعی می کنن با استانداردهای جهانی هماهنگ بشن ؟  

وضعیت صحنه وسن ،بی نظمی ، اجرای کسل کننده و هرج و مرج امیز مجری (کجای دنیا مجری نظر تماشاچی هارو میخواد و اجازه میده یک به یک همه فریاد بزنن و برنده رو حدس بزنن؟؟) ، رفت و امد ادما از بین تماشاچی ها و خیلی موارد دیگه… فکر میکنم شایستگی هنر، هنرمندها و ما به عنوان بیننده خیلی بیشتر از اینها باشه

هنوز هم در سینما و تلویزیون ما اثاری هستند که مارو به فکر فرو می برن، مفاهیم عالی و قشنگ انسانی رو بهمون نشون میدن و با وجود خیلی کمبودها به عنوان یک اثر هنری با ارزشن و ماندگار، ولی چنین پرده برداریهایی یکی از نتایجش دلسردی بینندست

You are the light in the dark side of me…

•February 8, 2009 • Leave a Comment

 

Deeper than the deep blue seas,

that`s how deep it goes, if it`s real…

A typical & exhausting day

•January 31, 2009 • Leave a Comment

Spending an hour at a committed employee`s office      ♦

خیلییی جالبه خانومی که به اصطلاح در یک محیط فرهنگی به اسم “دانشگاه”، پشت میز، در اتاقی به اسم “اموزش دانشکده” نشسته باشه،و وظیفۀ اصلیش پاسخگویی به امثال   تو باشه، بعد بری پیشش برای گرفتن فرمهایی که قرار بوده امضاهاش رو از  ”معاون دانشکده” برات بگیره، بعد در نگاه اول بهت بگه:” به ایست تا من کارم تموم شه، الان سرم شلوغه”، پس از پنج دقیقه با حالت پرخاش بهت بگه :” من اصلاٌ نمیتونم تمرکز کنم شما وایسادی اینجا!این فرمهای روی میز رو خودت بگرد، اگه بین اونا نباشه نمیتونم کاری کنم برات.” تو هم که  از این لطف شرمنده شدی میگردی اون مثلاٌ فایل ها رو ،و چون چیزی پیدا نمی کنی و موقعیت روهم  مناسب نمی بینی میگی:” پس من منتظر می مونم بیرون، وقتتون که ازاد شد صدام کنید لطفاٌ.” پس از حدود چهل دقیقه که خبری نمیشه با شرمندگی بیشتری در اتاق رو میزنی و باز درخواست میکنی لطف کُنن و دو سه تا برگۀ تو رو که رسماٌ مسؤلش هستند بیابند. و جالب تر اینکه پس از کلی اصرار تو که پاسِت نده به یکی دیگه ، فرمهات زیر پوشه های جلوی دستش پیدا میشن!!! البته از اینگونه وجدان کاری به وفور دیده میشه تو این مملکت.چیز عجیبی نیست 

  Unconditional Love     ♦

چند وقتیه بهش فکر می کنم و تقریباٌ  دست نیافتنی می بینمش. چند تا ادم در زندگیمون پیدا میشن که عشق یا محبتشون “بی قید و شرط” باشه؟؟  چند تا از دوستا  یا افراد فامیل هستند که تو رو فقط و فقط به خاطر خودت بخوان، بدون توجه به اینکه مدرکت چیه؟ وضعیت مالیت چطوره؟ موقعیت اجتماعیت در چه وضعیتیه؟ یا چند نفر از کسایی که صمیمانه دوستشون داریم حاضرن از اشتباهاتمون بگذرن و مثل گذشته عشقشون رو نثارمون کنن؟؟   من معتقدم خیلی کم. در واقع این رو تجربه کردم که احساساتی که از اطرافیان دریافت می کنیم دقیقاٌ از جنس رفتار خودمونه، به نوعی بیشتر عکس العمل می بینیم تا اینکه یک محبت بی چون و چرارو. انگار طبیعت ادماست ! که وقتی خوبی ببینن خوبی می کنن و در غیر اینصورت ترجیح میدن عقب بکشن.  البته گفتم، طبیعتمونه متأسفانه…خود من هم ازش مستثنا نیستم

 

American idol” یا “ So you think you can dance” برنامه هایی مثل     ♦ 

     هم به ادم یاد میدن اصولاٌ اعتماد به نفس چه سهم زیادی داره در پیشرفت و بروز استعدادهای نهفته!! :) هم اینکه واقعاً چه ذهن خلاق و بکری دارن برای برنامه سازی و سرگرم کردن که البته از همه بالاتر یه منبع درامد نجومی برای خودشونه ! و هم اینکه چقدر ارزوهاشون براشون دم دسته. حالا تو همۀ زمینه ها، رقص و خوانندگی یکیشه.لا اقل مطمئنن به اندازۀ لیاقتشون کسب می کنن

♦     You know what?? Recently “Robert Redford”, “Diane Lane” and “Michele Pfeiffer” have joined the list of my favorite stars!

♦     Some say that for reaching  to your goals, it is better not to include it in your plans. But some say everything that you think about and focus on,will surely be fulfilled and take place. Haven`t found out which is right yet ?!

Taste of each moment

•January 30, 2009 • 1 Comment

 

نمیدونم برای همه همینطوره یا نه؟؟؟ ولی قبلنا زندگی یه مزه دیگه ای داشت.اصلا انگار همه لحضه هاشو دقیقه به دقیقه می فهمیدیم و لذتش رو میبردیم.زمان برامون عمق داشت. یه چیزی هم  ازعرض زندگی می فهمیدیم. روز فقط بیست و چهار ساعتی نبود که باید گذرونده میشد  

 ولی الان چه برای خودم چه برای اطرافیان, می بینم اکثرا داریم در طول زندگی راه میریم یا به عبارتی میدوئیم. زندگی رو مزه مزه نمیکنیم. فقط داره میگذره…روز رو به شب و بهار رو به زمستون میدوزیم.  شاید دلیلش این باشه که دنبال بهانه های خیلی بزرگ یا جدی هستیم برای دلخوشی . گاهی ارزو می کنم کاش هنوز هم مثل بچه گیا  داشتن یه عروسک جدید, یه جعبه مداد رنگی که سبز و صورتیش خیلی خوش رنگ باشن یا خونه مامان بزرگ رفتن همون قدر برام قشنگ و خاطره انگیز و لذت بخش بود

در کل احساس می کنم هر چقدر دنیامون بزرگتر میشه  و دایره درکمون گسترده تر, کمتر میتونیم در لحظه زندگی کنیم و کمتر میتونیم ساده ببینیم و ساده بگذریم. همین کارو سخت می کنه  

—————————————————

 Some times, having a hot cup of coffee seems to be the only way to make the time pass away at a slower pace and to feel the taste of  these hasty moments…

Messed up…

•January 27, 2009 • Leave a Comment

 

 

 …  زندگی در حال حاضر: یک پازل با یه عالمه تکه گم شده

—————————————–

Currently my life is like a scrambled puzzle,with so many pieces lost! fair or not,I don`t know?! There`s no way out of this mess.

I`m just striving hard to convince myself to set the available pieces in the best possible form,and hope I can see a beautiful and satisfactory image when looking back at it in the following years.

 

 
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.